
--------------
پ.ن : تولدت مبارك عزيز دلم ...
پ.ن : دلم بارون ميخواد ...
پ.ن : استــــــــراليا ...
پ.ن : ...

--------------
پ.ن : بیا تا پیدا شم ... تو باش ... تا من باشم ... هنوز میشینم به هوای دیدن تو ...
پ.ن : خیلی خسته ام ...
پ.ن : التماس دعا ...

كمي مرا نگاه كن ...

میخواهم امشب تمام خاطرات کودکیم را قابی کهنه بگیرم و بر سر در دیدگانم بیاویزم تا فراموش نکنم که روزی بقچه وجودم پر از نان و پنیر احساس بود و جیبهایم پر از کشمش رسیده محبت... میخواهم امشب کفشهای کودکی ام را بپوشم تا شاید باغچه دوباره جایی برای بازی من داشته باشد... میخواهم امشب تمام کودکی ام را مرور کنم و ثانیه هایش را به یاد بیاورم... میخواهم همه را بی دلیل دوست بدارم... میخواهم دوباره روزهای کودکی را طی کنم تا اگر دستم لرزید و چیزی شکست آن را به پای کودکیم بگذارند... اگر اشکی ریختم به پای گرسنگی و اگر فریادی کشیدم به پای لجاجتم... امشب میخواهم همان کودک دو ساله و بی دست و پای عشق باشم که روی پله اول باز مانده است... امشب...
--------------
پ.ن : حالاهایی که میگذرد سخت ترین هنوزهاست ...

--------------
پ.ن : ...
خنده ام نمی آید. بی آن که چگونگی عوض شدنش حتی به ذهنم خطور کند، نظاره گر گنگ عوض شدن همه چیز هستم. انگار دست و پایم را هم ضمیمه ی دهانم کرده اند . نمی توانم کاری کنم. فقط می بینم و حسرت می خورم. چرا عوض شد؟ چرا باز زمانه به هم ریخت؟ چرا؟...
سعی می کنم چشمهایم را ببندم. چه بی رنگ!! نکند اتفاقی افتاده؟ همیشه اینجا سیاه بود. اما چرا این دفعه رنگ ندارد؟ می ترسم و چشمهایم را باز می کنم. دنیا باز عوض می شود. آرام گریه می کنم. آنقدر آرام که خودم هم نمی فهمم. دلم برای تنهایی همیشگی ام می سوزد...
نمی دانم چرا، اما ...
...باطل تر از آن بودم که بگویم: دستانت را به من بده، از عشق امپراطوری خواهم ساخت...
اما می دانم! باید به یاد قصه های شب یلدا، تنها دلم تو را بخواند...
--------------
پ.ن : گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد ...
پ.ن : دلم میگیره وقتی ...
پ.ن : منو رها کن از این فکر تنهایی ...
پ.ن : اگر دلم بخواهد ...در بوی نفسها یت محو می شوم...مست می شوم...حل می شوم...
کاش بفهمی ... اگر دلم بخواهد ... اگر...
پ.ن : و خدا یی که در این نزدیکی هایی ... مرا محکم بغل کن ... محکم تر از همیشه ...
پ.ن : شازده کوچولو گفت : " آدم اگر راستِ خودش را بگیرد و برود ، نمیتواند زیاد دور برود "


--------------
پ.ن : امروز بد جوری بهم ریختم.به خاطر خوابی که دیدم و حرفایی که شنیدم .رفتم زیارت... واسه تو باور میکنی؟؟؟دلم گرفته بود.چه بارونی میومد...دلم میخواست داد بزنم.رفتم امامزاده صالح...۲ رکعت نماز عشق خوندم...یادته خدایی جونم واسه همونی که دلم براش تنگ و گرفته بود.رفتم بالا ی کوه ... اون بالای بالا یادته هیچ کسی نبود؟؟؟ من بودمو تو فقط و فقط... فریاد زدم ... شکستم ...وای خدا ...
پ.ن : حالم خوب نیست ...
پ.ن : هدایت کننده ...
وقتی حرفی آتشت می زند ... هیچ آبی افاقه نمیكند ... سوختن ات یك " باید " است ...

--------------
پ.ن : دوباره اسفند ... دوباره حکایت پر کشیدن ثانیه ها ... دوباره رسیدن به آغاز فصلی سبز ... دوباره دل من و یک د نیا حرف نگفته ... دوباره صدای چلچله های بی مقصد ... دوباره سکوت لحظه های پی در پی ... دوباره نفسهای بی شماره ... دوباره حس تنهایی های مداووم ... دوباره ترنم زندگی ... دوباره عطش عاشقی ... دوباره دلتنگی ... دوباره ... دوباره ... و دوباره بــــهــــار ...

تو چشماش نگاه کرد ... گفت منو ببخش اشتباه کردم ... سرشو پایین انداخت ...
چشماش دیگه طاقت نیاوردن ... اه تلخی کشید و قدم زنان دور شد ...
--------------
پ.ن : امام زاده صالح ... ولیعصر ... قدمهای خسته ... قلبی شکسته ... و صدایی گرفته ...
پ.ن : باز باران ... با بهانه ...
پ.ن : سردمه ...
پ.ن : نمیگم دلم گرفته ... میگم دلم بهانه میگیره ...
پ.ن : وقتی گفت روم نشد بگم ...
پ.ن : ...

سلام ؛ حال من خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند ...
با این همه اگر عمری باقی بود ، طوری از کنار زندگی می گذرم،
که نه دل کسی در سینه بلرزد، و نه این دل نا ماندگار بی درمانم ...
تا یادم نرفته است بنویسم :
دیشب در حوالی خواب هایم، سال پر بارانی بود...
خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم
دعا کردم که بیایی، با من کنار پنجره بمانی، باران ببارد
اما دریغ که رفتن، راز غریب این زندگیست
رفتی پیش از آن که باران ببارد ...
می دانم، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است!
انگار که تعبیر همه رفتن ها، هرگز باز نیامدن است
بی پرده بگویمت :
می خواهم تنها بمانم
در را پشت سرت ببند
بی قرارم، می خواهم بروم، می خواهم بمانم ؟!
هذیان می گویم ! نمی دانم...
نه عزیزم، نامه ام باید کوتاه باشد،
ساده باشد، بی کنایه و ابهام
پس از نو می نویسم :
سلام ! حال من خوب است
اما تو باور نکن ...
--------------
پ.ن : ...
تمام میشوم شبی، از این همه رها شدن
از این سکوت تن شکن اسیر گریه ها شدن
بگو که گم نکرده ام یه آسمون نشونتو
سکوت خورشید و ببین ، نیمه شبی بدون تو
بغض گلو بریده ام مدام میشوم شبی
فقط به من اشاره کن تمام میشوم شبی
...
...
--------------
پ.ن : دلم میخواد فقط گوش بدم به موسیقی صدات ... اجازه میدی ؟؟؟
پ.ن : بزار دلم فقط به اندازه ی نقطه ی دلتنگی عطر نفسهاتو برای ابد به یادگار ببره ...
پ.ن : آرام میشوم و ناگاه دلم پریشان نگاهت میشود ... نیستی تا ببینی چه میکشم ...
پ.ن : موسیقی این صفحه ی سیاه شده از خطوط سپید دلم را آتشین میکند ...
پ.ن : رها رها رها من ...
پ.ن : حالاهای که میگذرد ... سخت ترین هنوز هاست ...
پ.ن : چه کنم با دل تنها ...
پ.ن : خداوندا مرا به مکلف به تکلیفی ساخته ای که خودت از من به آن کار توانا تری پس چنانم کن که موجب رضای تو از من باشد ...
گذشته چه شیرین بود. به خودم حسودیم می شود...
--------------
پ.ن : این روزها بد جوری به هم ریختم ...
پ.ن : دنبال راه فرارم ... از خودم ...تو سراغ داری ؟؟؟
پ.ن : وقتی صدامو شنید گفت چقدر صدات شکسته شده ...
پ.ن : میخوام برم دریا ... محتاج یه تلنگر دریا یی ام ...
پ.ن : کم آوردم دیگه ...
پ.ن : زیر بارون وقتی اشک میریزی هیچ کسی نمیبینه ... تنها تویی که داغیه اشکاتو با تموم وجودت حس میکنی ...
پ.ن : وای خدا دلم گر گرفته ...
پ.ن : اگه دل به تو نبستم ... اگه این منم که هستم ... تو بمون که آشیا نه ام تویی ...
پ.ن : جلوی چشمام نفسی به عمق ۲۳ سال کشید و برای همیشه رفت ...
پ.ن : سلام ...
پ.ن : بزار حرف بزنم ... خسته از سکوتی همیشگی ام ...
کاغذی سفید در دستم بود. می خواستم از تو بنویسم. می خواستم کلمه ات کنم. نقشت بدهم. می خواستم هر کس که کاغذ را دید، تو را بداند. نه بیشتر. پی کلمه هایی می گشتم، تا چیزی که می دانم و مطمئنم کسی نمی داند را تازه و نو، مثل همان لحظاتی که خودم می بینمش، بیان کنم. می گشتم، به امید پیدا شدن کلمات سنگینی که بتواند تصویرت کند؛ برای همیشه...
کلماتی می آمدند و میرفتند... هارمونی محض؟ رنگ خدا؟ صدای زیستن؟...
گنگ و گیج، کلماتی را نگاه می کردم که این طرف و ان طرف کاغذ سفید بی خط آواره بودند. باید با آنها چه میکردم؟ کلمه شدنت ادا شده بود؟ حالا هر کس کاغذ را می دید، می فهمید از تو نوشته ام؟ گیج تر می شدم. تو همه ی اینها بودی... تو اصلاً خود بودن بودی. بی آنکه بدانم بودن چیست. پاکی بی حد نگاهت، ستودنیست...
آرامشی پیدا کردم.تو همین آرامش بودی. تو همین نفس هایی بودی، که همیشه بی سر و ته ادا می شد و حالا...
گریه ام گرفته... کسی لطف زیاد به من دارد...
چشمهایم را ببین، کاغذ و دست و کلمه تاب نمی آورد تو را...
من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد در من ...
من خودم بودم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد ...
--------------
پ.ن : ...

--------------
پ.ن : گرچه اين دنيا ارزش ديدن نداره اما عزيزكم تنفست رو در هواي آزاد دلتنگي هاي مداوم تبريك ميگم ...
خوش اومدي فرشته ی کوچولو ...
پ.ن : دلم داره از بغض ميتركه ... راه نجا تي هست ؟؟؟
پ.ن : به كجا چنين شتابان ...
پ.ن : دلم ميخواد داد بزنم ... وقتي ساعت ۵.۳۰ صبح تک و تنها تو خیا بون قدم بزنی ... وقتی چشمات پر میشه از گر گرفتگی قطره های ناب آسمونی ... وقتی نه میتونی فریاد بزنی و حرف ... تنها راه دووم آورد نت تو این راه پر از دلتنگی فقط و فقط سکو ته ...یه سکوت که تموم حرفا تو به ا ندازه ی یه بغض خرد کرده ... وای دلم ... وقتی تو این کوچه پس کوچه ها چیزی جز سکوت نیست دلت میخواد تو هم به همونا پیوند بخوری ... دلت میخواد سرتو بالا بگیری و بگی خــــــــــــــــدا ...دلت ميخواد داد بزني ... اما ميشكني ... با وزيدن يه نسيم ... يه نسيم كه دلش به حال چشمات سوخته و اومده تا با نفسش اونا رو از اين گرفتگي نجات بده ... واي چقدر سوزش چشمام وقتي نسيم بهشون ميخوره رو دوس دارم ... درسته آتيش ميگيرم اما دلم آروم ميشه ...پس ببار ... ببار آسمون ...

فصل پاییزی من که میرسه، فصل اندوه سفر سر میرسه...
بالأخره پاییز آمد. پاییز رو دوست دارم. چون غریب تر از همه ی فصلهاست. چون توی پاییز خیلی احساس تنهایی می کنم. با اخوان موافقم، پاییز پادشاه فصلهاست ...
دلم واسه کاپشن پوشیدن تنگ شده، واسه این که موقع حرف زدن از دهانم بخار بیاد بیرون، واسه لرزیدن از سرما، واسه کرخت شدن، واسه این که نوک دماغم یخ کنه و سرخ بشه. واسه سرماخوردگی، واسه بادهای پاییزی، برگهای مرده و زرد و خشک، واسه صدای خش خش برگها زیر پاهام، شنیدن صدای غار غار کلاغهایی که حتی شنیدن صدایشان هم بدنم رو کرخت و سرد میکنه؛ تنگ شده.
خوشحالم که پاییز شده، البته یه شادی غمناک و نمناک! خوشحالم که میتونم به خاطر وجود پاییز، به درون پاییزی خودم بیشتر پی ببرم.
عزیزم اگه خزونم، واسه ت از بهار می خونم، تو رو تنها نمی ذارم، گرچه تنها جا می مونم ...
همه دلخوشیم به اینه، که تو یادت موندگارم، گر چه عمریه تو این دشت، یه خزون بی بهارم ...
امروز اول مهر ماهه. روز اول پاییز! یکی از پاییز هایی که دانسته و آگاه و با رغبت منتظرش بودم تا سر برسه. اول مهر ماه ... اول مهر ... روز رفتن به مدرسه و دانشگاه. امروز، جشن مهرگانه ...
امروز، روز مقدسی ست ...

--------------
پ.ن : ناله هایم تلخ است پر از تنهایی، بغض تنهایی من را تو نخواهی فهمید. من سراپا بغضم ... هیچکس را فراموش نکردم، اما خود فراموش شدم ؛ ناله هایم تلخ است ، بغض تنهایی من را تو نخواهی فهمید ... تو نخواهی فهمید ...
شب های عزیزی در راه است...به نام قدرش می خوانند...آنانی که قدرش را می دانند برای من هم دعا کنند...

" تا حالا شده زیر بار سکوت خفه بشی ؟ صدات در نیاد ؟ وقتی سنگینی حرف های نگفته ت ، مثل بغض ، راه نفست رو می گیره ، چی کار میکنی ؟
از بسکه سکوت کردم ، خسته شدم ، دلم می خواد فریاد بزنم ... داد بزنم ، دلم می خواد همه صدامو بشنوند ... مثل اون روزا ... دلم می خواد داد بزنم و بگم ، می پرستمت ... "
استاد شجریان فریاد را می خواند :
خانه ام آتش گرفتست
آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرش ها را
تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از درون خسته سوزان
می کنم فریاد ، ای فریاد
خانه ام آتش گرفتست
آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقش هایی را که من
بستم به خون دل
بر سر و چشم درو دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من
وای بر من
سوزد و سوزد غنچه هایی را که پروردم
بدشواری در دهان گود گلدان ها
روز های سخت بیماری
از فراز بامهاشان شاد
دشمنانم موزیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش بجان ناظر
در پناه این مشبک شب
من بهر سو می دوم گریان
از این بیداد می کنم فریاد ، ای فریاد
وای بر من همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
وانچه دارد منظر و ایوان
من بدستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
زان دگر سو شعله برخیزد ، بگردش دود
تا سحرگاهان که میداند
که بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا : « مشت خاکستر »
وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم ازپی امداد
سوزدم این آتش بیداد گر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریــــــــــــــاد ، فریــــــــــــــــــــاد
فریاد می زنم ... " آهای ... " کسی صدامو می شنوه ؟ بازم فریاد می زنم " آهای ... " نه ، مثل این که کسی این دور و بر نیست ، خودمم و خدای خودم .
بر می گردم به سال گذشته ، باز هم فریاد می زنم " آهای ... " اینجا هم کسی صدا مو نمی شنوه .
من موندم و یه فریاد !
می دونم که روزی خواهد اومد که کسی صدای فریادم رو بشنوه ...
باخودم فکر می کردم کاش نقاشی بلد بودم. کاش دستم قدرت داشت قلم بچرخاند تا تصویرت را بر کاغذ بیاورد، تا کاغذ هم مقدس شود.
روی صندلی، روبروی من نشسته بود. سکوت کرده بودیم. شاید حتی می ترسیدیم به چشمهای همدیگر نگاه کنیم. خودش را سرگرم آب میوه اش می کرد. نفس کشیدن برایم سخت بود. کنارم بود و من دلتنگتر از همیشه، نگاهش می کردم. بغض کرده بودم، دهانم بسته شده بود...
بهانه ای جور شد، برای آنکه از آن سکوت که وجودم را سمباده می زد، نجات پیدا کنم...
از تریا بیرون آمدیم. حرفی نمی زدیم و راه می رفتیم.
شاید بی هدف، بی دلیل...
شاید باید سکوت می کردیم...
شاید من باید نقاشی بلد می بودم...
شاید رنگ سکوت... نمی دانم! اما می ستایم؛ آن دستهارا، آن نگاهها را و حتی آن سکوتها را... چرا که مقدسند...
--------------
پ.ن : غزل تنها دلیل ... همین و بس ...
پ.ن : به یاد غزل ...
پ.ن : و سکوتی دوباره در هجرانی خاموش ...
پ.ن : منو رها کن ...
پ.ن : ...
همه دنيا بخواد و تو بگي نه
نخواد و تو بگي آره تمومه
همين كه اول و آخر تو هستي
به محتاج تو ، محتاجي حرومه ...
تو هميشه هستي امّا
اين منم كه از تو دورم
من كه بي خورشيد چشمات
مثل ماهه سوت و كورم
نميخوام وقتي تو هستي
آدم آدمكا شم
چرا عادتم تو باشي
مي خوام عاشق تو باشم ...
تازه فهميدم به جز تو
حرف هيشگي خوندني نيست
آدما ميان و ميرن
هيشكي جز تو موندني نيست ...
منو از خودم رها كن
تا دوباره جون بگيرم
خستم از اين عقل خسته
من ميخوام جنون بگيرم ...
همه دنيا بخواد و تو بگي نه
نخواد و تو بگي آره تمومه ...
روزها فكر من اين است و همه شب سخنم
كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم
از كجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
به كجا مي روم ؟ آخر ننمايي وطنم
مانده ام سخت عجب كز چه سبب ساخت مرا
يا چه بود است مراد وي از اين ساختنم
جان كه از عالم علوي است يقين مي دانم
رخت خود باز بر آنم كه همان جا فكنم
مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك
دو سه روزي قفسي ساخته اند از بدنم
اي خوش آن روز كه پرواز كنم تا بر دوست
به هواي سر كويش پر و بالي بزنم
كيست در گوش كه او مي شنود آوازم
يا كدام است سخن مي نهد اندر دهنم
كيست در ديده كه از ديده برون مي نگرد
يا چه جان است نگويي كه منش پيرهنم
تا به تحقيق مرا منزل و ره ننمايي
يكدم آرام نگيرم نفسي دم نزنم
مي وصلم بچشان تا در زندان ابد
از سر عربده مستانه به هم درشكنم
من به خود نامدم اين جا كه به خود باز روم
آن كه آورد مرا باز برد در وطنم
تو مپندار كه من شعر به خود مي گويم
تا كه هشيارم و بيدار يكي دم نزنم
شمس تبريز اگر روي به من بنمايي
والله اين قالب مردار به هم در شكنم
گفتم: فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم / بنده ی عشقم از هر دوجهان آزادم.
گریه کرد و گفت: عاشق شدنت بیخود نیست. تو هنوز گرسنگی رو تجربه نکردی...
آهی کشیدم و از کنار حرفش بی آن که بفهمم آرام رد شدم! زندگی بیش از اون که میبینم سخته، هم باید به فکر زندگی کنونی خودت باشی هم به فکر زندگی ابدی. باید بره نباشیم، باید از چیزی نترسیم، باید گرگ باشیم، شجاع، نترس، صبور، آماده برای هر خطری، باید باشیم و باشیم. باشیم و یاد دهیم باشند!
این همه انسان آمدند و رخت بربستند و رفتند، بهترین عبرتها را میتونم از اونها بگیرم، اما اگر بگیرم...
این همه مشکل برایم پیش اومد، که تونستم حلشون کنم، بهترین تجربه ها رو می تونم از اونها بگیریم، البته باز هم، اگر بگیرم...
نه!
کار من نیست! از توان من خارجه! باید نیروی بیشتری داشته باشم... دستم رو بالا میگیرم: اللهم انک کلفتنی من نفسی ما انت املَکُ بهِ مِنی، فَاَعطِنی من نفسی ما یُضیک عنی...
--------------
پ.ن : توی مرداب غربت خودم، دارم دست و پا میزنم، نه توی مرداب لحظه ها ...
پ.ن : نمی دونم چرا تازگیها اینقدر حرفهام سنگین شده ا ند!
پ.ن : دلم تنگ شده ...
پ.ن : قصه دلت رو میخونم اما سکوت بهترین علاجه لا اقل برای من ...
پ.ن : گفتی مثل همه ... اما ...
پ.ن : ...
کمی آن طرف تر، این کوچه و آن کوچه زیاد تفاوتی ندارد. سرت را مثل رستم بالا بگیر و مثل رژه ی نظامی ها، قدم های سفت و محکمت را پی در پی بردار. برو کوچه ی بالایی. همان کوچه که زیاد تفاوتی با این کوچه ندارد. برو و نگاه کن. نگاه کن این خانه ها چه کلیشه ای و ساده ساخته شده اند؛ نگاه کن، این همه ایدئولوژی و مکتب زیر سقف این خانه ها وجود دارد. این همه آدم که پی هدفی میدوند و می خوابند و ... کسی راه درستش را نمی داند. کسی نمی داند برای چه آمد، رفت، زندگی های مرده وار گذراند. کسی نمی داند برای چه باید برای زندگی اش این همه صغری کبری ببافد. اینها، همه مکاتب کوچه بالایی هستند. همه همدیگر را تحریک می کنند تا بتوانند... ببین دخترکانش را! به مال و منال پدر پسرکی بی عرضه دل می بندند و ... ببین مردهایش را، چه کلاههای بزرگی دارند. وقتی این کلاهها را سر هم می گذارند، تا ناف همدیگر پایین می آید. ببین چه راحت انسانیت هایشان فروش می روند. کوچه ی بالایی همان جاست که انسان ارزانست. در این کوچه همه سرگرم زندگی های مرده وار خودشانند. کسی از عاطفه و بودن بهره نبرده، کسی نمی داند کمک چه طعمی دارد. آنها، با این همه ایدئولوژی و مکتب، حتی نمی دانند خدایی هست؟ نیست؟ کیست؟ کجاست؟ کوچه بالایی، زیباست. همه چیز مدرن و امروزیست. دختر هایش داف و پسر هایش، جگر خوار همان دافی ها هستند... کوچه ی بالایی صداقت مفهوم ندارد. سر مردم آن کوچه، حتی برای رسیدن به لقمه ای نان هم که شده، گرم است. فکر وجود ندارد... فکر وجود ندارد... فکر وجود ندارد...
کوچه ی بالایی جای عزیز ها نیست. این همه گفتم تا برسم به این که؛ وقتی از کوچه ی بالایی برگشتی، دیگر نرو آنجا... کوچه ی بالایی جای فرشته ها نیست...
--------------
پ.ن : روزگارانی می گذرد . خوش و بدش بماند . استفاده اش مهم است ...
روزها در پي هم مي آيند و ميروند.فرداها در پس امروز ... روزگاريست عجيب!!!
جمعه ها نيز غريبانه از پس يكديگر بي صدا مي آيند ... نمي دانم بكجاست آخرين جمعه ي انتظار...
قرار است تو نيز با آمدن صبح بيايي !!!
اما باز صبح آمد و تو ... هنوز ...
و چه خاليست جايت در كوچه هاي انتظار.
و تو مي آيي ... آن جمعه كه خوشنا م ترين است ... زيرا كه آن را جمعه ظهور نام نهادند.
ميدانم آنروز روزي دوست داشتني خواهد بود كه تو پس از سالها انتظار كشيدن منتظرانت مي آيي و به تمام ظلمها و تباهي ها پايان مي دهي تا خورشيد حقيقت از پشت ابرهاي شك و گمان جاودانه طلوع كند و اين گونه در خواست عاشقانت اجابت مي شود ...
همانها كه هر صبح جمعه با چشماني حضورش را مي طلبند...
نمي دانم كه آيا عمر من كفاف ان را مي دهد كه آمدنت را به نظاره بنشينم و با ريختن اشك شوق خاك راهي را كه تو از ان مي آيي توتياي چشمان مشتاق و عاشق خود كنم؟؟؟
چقدر دشوار است كه همگان را ببينم اما تو را نبينم!!!
چقدر سخت است كه سخن همگان را بشنوم و صداي تو را نشنوم!!!
مهدي جان !!! اين روزها ما نيز فانوسي را بر سر كوچه زندگيمان آويخته ايم كه كور سوي شعله اش در هجوم طوفانهاي سهمگين مصائب اين سو وآن سو مي شود.
اين روزها ما گلداني را به اميد تماشاي تو ... بر سر راه و گذر گذاشته ايم كه شوق حياتش در زمهرير طاقت فرساي بي كَسي ...به تهديد پژمردن است ...
--------------
پ.ن : عید مبارک ...
پ.ن : برای تعجیل در ظهورش صلوات ...